..................
به ایران زمین، پرتوی تابناک .... درخشید در عهد جمشیدِ پاک
از آن پرتو آب وطن فرّه شد .... همان آب فرّه بنوشید خاک
"فرو چون چکد خونم از قلب پاک .... خدا، شاه، میهن نویسد به خاک!"
...
مر آن پرتو "آگاهی و داد" بود .... که با شاه جم، یار و همزاد بود
از آن پرتو و خاک و از آبها .... پدیدار شد بس زن و مرد پاک
"فرو چون چکد خونم از قلب پاک .... خدا، شاه، میهن نویسد به خاک!"
...
چنین بود تا کوروش و داریوش .... خشایار، شاهنشه رزمکوش
همه پاک دین و همه پاک خو .... دَد و اهرمن یکسر اندر هلاک
"فرو چون چکد خونم از قلب پاک .... خدا، شاه، میهن نویسد به خاک!"
...
از آن پس بکاهید این فرّهی .... که دشمن بیاموخت فرماندهی
بیامد به نزدیک ایران زمین .... همه بد نهادانِ همچون ضحاک
"فرو چون چکد خونم از قلب پاک .... خدا، شاه، میهن نویسد به خاک!"
...
از آن پس، ز آگاهی و داد کاست .... فرا روی دشمن، کسی بر نخاست
سکندر، و تیمور و چنگیزخان .... دِژم کار بودند و بس خوفناک
"فرو چون چکد خونم از قلب پاک .... خدا، شاه، میهن نویسد به خاک!"
...
پس از تازش و یورش تازیان .... نشد بهر ایران، بغیر از زیان
چو اسلام آمد، به دین بِهی .... نماندند جز اندکی بیمناک
"فرو چون چکد خونم از قلب پاک .... خدا، شاه، میهن نویسد به خاک!"
...
ز آگاهی و هم ز داد و دِهِش .... نماند هیچ، جز حاکمی بد منش
چنین بود پس سالیان دراز .... زن و مرد ایرانی اندوهناک
"فرو چون چکد خونم از قلب پاک ..... خدا، شاه، میهن نویسد به خاک!"
...
نظر کرد یزدان، دمی سوی ما .... قد افراشت سردار ایران، "رضا"
رضا شاه دانا در اندک زمان .... فکند اهرمن را بخاک هلاک
"فرو چون چکد خونم از قلب پاک ..... خدا، شاه، میهن نویسد به خاک!"
...
"محمدرضا" تاج شاهی به سر .... نهاد از پس درگذشت پدر
شب و روز از بهر ایران نخفت .... بتاباند "همان پرتو" تابناک
"فرو چون چکد خونم از قلب پاک ..... خدا، شاه، میهن نویسد به خاک!"
...
در اینجا سخن می شود دردناک! .... شد ایرانی از کرده اش شرمناک!
چو خواهی رهائی ایران زمین .... ز چنگ دد و دیو و چنگ ضحاک
زن ومرد، بی باک و هم سینه چاک .... برآریم جنگی بسی سهمناک!
"فرو چون چکد خونم از قلب پاک .... خدا، شاه، میهن نویسد به خاک!"
..................
شاعر: زن شگفت انگیز!
به ایران زمین، پرتوی تابناک .... درخشید در عهد جمشیدِ پاک
از آن پرتو آب وطن فرّه شد .... همان آب فرّه بنوشید خاک
"فرو چون چکد خونم از قلب پاک .... خدا، شاه، میهن نویسد به خاک!"
...
مر آن پرتو "آگاهی و داد" بود .... که با شاه جم، یار و همزاد بود
از آن پرتو و خاک و از آبها .... پدیدار شد بس زن و مرد پاک
"فرو چون چکد خونم از قلب پاک .... خدا، شاه، میهن نویسد به خاک!"
...
چنین بود تا کوروش و داریوش .... خشایار، شاهنشه رزمکوش
همه پاک دین و همه پاک خو .... دَد و اهرمن یکسر اندر هلاک
"فرو چون چکد خونم از قلب پاک .... خدا، شاه، میهن نویسد به خاک!"
...
از آن پس بکاهید این فرّهی .... که دشمن بیاموخت فرماندهی
بیامد به نزدیک ایران زمین .... همه بد نهادانِ همچون ضحاک
"فرو چون چکد خونم از قلب پاک .... خدا، شاه، میهن نویسد به خاک!"
...
از آن پس، ز آگاهی و داد کاست .... فرا روی دشمن، کسی بر نخاست
سکندر، و تیمور و چنگیزخان .... دِژم کار بودند و بس خوفناک
"فرو چون چکد خونم از قلب پاک .... خدا، شاه، میهن نویسد به خاک!"
...
پس از تازش و یورش تازیان .... نشد بهر ایران، بغیر از زیان
چو اسلام آمد، به دین بِهی .... نماندند جز اندکی بیمناک
"فرو چون چکد خونم از قلب پاک .... خدا، شاه، میهن نویسد به خاک!"
...
ز آگاهی و هم ز داد و دِهِش .... نماند هیچ، جز حاکمی بد منش
چنین بود پس سالیان دراز .... زن و مرد ایرانی اندوهناک
"فرو چون چکد خونم از قلب پاک ..... خدا، شاه، میهن نویسد به خاک!"
...
نظر کرد یزدان، دمی سوی ما .... قد افراشت سردار ایران، "رضا"
رضا شاه دانا در اندک زمان .... فکند اهرمن را بخاک هلاک
"فرو چون چکد خونم از قلب پاک ..... خدا، شاه، میهن نویسد به خاک!"
...
"محمدرضا" تاج شاهی به سر .... نهاد از پس درگذشت پدر
شب و روز از بهر ایران نخفت .... بتاباند "همان پرتو" تابناک
"فرو چون چکد خونم از قلب پاک ..... خدا، شاه، میهن نویسد به خاک!"
...
در اینجا سخن می شود دردناک! .... شد ایرانی از کرده اش شرمناک!
چو خواهی رهائی ایران زمین .... ز چنگ دد و دیو و چنگ ضحاک
زن ومرد، بی باک و هم سینه چاک .... برآریم جنگی بسی سهمناک!
"فرو چون چکد خونم از قلب پاک .... خدا، شاه، میهن نویسد به خاک!"
..................
شاعر: زن شگفت انگیز!