۱۳۹۵ آبان ۲۷, پنجشنبه

جدا شو ز بدکار ای هموطن .... مشـــو هم رَه او به راه گنـــاه!

"چه فرمان یزدان چه فرمان شاه" .... سپهر آنِ یزدان، زمین آنِ شاه
...
نشاید که سرپیچی از هیچ یک .... دو فرموده سوی یکی شاهراه
...
همان شاهراهی که ایران زمین .... هم آغاز آن است و پایان راه
...
ز ایران به ایران بباید رسی .... از آنی که روز و شبش شد تباه
...
به ایران آزاد و فرخنده پی .... همانی که بنهاد و کوچید شاه!
...
به سرمنزل آخر آنگه رسی .... که ایران خرَد را شود پایگاه
...
وگرنه زجهــل و ز نامــردمی .... نیابی کسی را تو انـــدر پناه
...
ز بدکــار هرگز نگـــردی رها .... چو نـــزد بدانت بود جایگاه
...
بباید جدا گشتن از دشمنان .... همانان که کردند ایران، تباه
...
همانان که آن چهره شوم شان .... شود با دَد و اهرمن اشتباه!
...
که آنان بزودی به مرگی بسی .... بد انجام وننگین وبس جان‌کاه
...
ببینند فرجـــــام بد کارگـــی .... بغلتند یکبـــــاره تا قعـــر چاه
...
همان چاه تاریک بسیار ژرف .... که کندند با فعل زشت و تباه
...
جدا شو ز بدکار ای هموطن .... مشـــو هم رَه او به راه گنـــاه!
...
به فردای فرخنده ای می رسیم .... بیاری یزدان و فرمان شاه
...
اگر چه شهی را ز کف داده ایم .... ولی آندگر شــــاه پر فرّ و جاه
...
بجای است و فرمان شاهی بدست .... بدست پسر داده فرمان، شاه
...
"پسر کو ندارد نشان از پدر" .... خطا باشد ار نامی‌اش پورِ شاه
...
ولی تا بدین لحظه شاه نوین .... به فرّ و به حکمت بپیمود راه
...
به قانون مشروطه ایشان بوَد .... همی شاه ایران و یزدان پناه
...
همی بگــــذرد دور اهریمنان .... رسیده به پایان روز سیــــــاه
...
سپهر و زمین آنِ یزدان و شاه .... که صبح بداندیش شد شامگاه
..................
شاعر: زن شگفت انگیز!