هوای ابری، نبودن استاد اعتمادی، اون کاربر دیروزی که طبع شعر من
رو به جوش آورد و مطلب دیروز جوانخر بی همتا! همگی دست به دست هم دادند تا
من روز جمعه دم ظهر، با چشمهای پف کرده و تازه از خواب بیدار شده، بشینم
پشت لپ تاپ و این شعر رو گرم گرم! سروده و تقدیم کنم به همه اونهائی که
دوست دارند "هرچه می خواهد دل تنگشان بگویند!". توضیح اینکه این شعر هیچ مخاطب خاصی ندارد ولی مخاطب عام ...... خیلی دارد!:
..............
ای که در بالاچهات فکر خدائی می کنی . . . . در قفس بنشسته ای، حس رهائی می کنی
رفته ای در جلد خر، احساس شیری کرده ای . . . . بهر آن بالاچهات، آدم ربائی! می کنی
هر که گفتارش تو را آزرد، جمله بسته شد . . . . زین سبب خوشحالی و "دژمن!" زدائی می کنی
آنکسی کاورد بالاچه، گمانش این نبود . . . . که رسد روزی که تو "مثبت" گدائی! می کنی
این مکان "بالاترین" بود و کسی دلخور نبود . . . . دلخوری آوردی و خود، ژاژخائی می کنی
آن سبو بشکست و آن پیمانه ها هم، جمله ریخت . . . . چون اخیرن تو ز ماتحتت! صدائی می کنی
تا شود قوت برای روح مرعوب، آن صدا . . . . آبرویت را برای خودنمائیت، فدائی می کنی
مرغ مینا! را کجا باشد سزا پرواز اوج . . . . چون تو با مرغان مینا هم نوائی! می کنی
حالیا، پیچاندن گوش تو دیگر سخت نیست . . . . چون که از ماتحت او، روغن زدائی! می کنی
پشت ما گرم است بر عقل و سواد و فکر خویش . . . . از حسادت تو بیان، هر ناسزائی می کنی
..............
شاعر: زن شگفت انگیز!
..............
ای که در بالاچهات فکر خدائی می کنی . . . . در قفس بنشسته ای، حس رهائی می کنی
رفته ای در جلد خر، احساس شیری کرده ای . . . . بهر آن بالاچهات، آدم ربائی! می کنی
هر که گفتارش تو را آزرد، جمله بسته شد . . . . زین سبب خوشحالی و "دژمن!" زدائی می کنی
آنکسی کاورد بالاچه، گمانش این نبود . . . . که رسد روزی که تو "مثبت" گدائی! می کنی
این مکان "بالاترین" بود و کسی دلخور نبود . . . . دلخوری آوردی و خود، ژاژخائی می کنی
آن سبو بشکست و آن پیمانه ها هم، جمله ریخت . . . . چون اخیرن تو ز ماتحتت! صدائی می کنی
تا شود قوت برای روح مرعوب، آن صدا . . . . آبرویت را برای خودنمائیت، فدائی می کنی
مرغ مینا! را کجا باشد سزا پرواز اوج . . . . چون تو با مرغان مینا هم نوائی! می کنی
حالیا، پیچاندن گوش تو دیگر سخت نیست . . . . چون که از ماتحت او، روغن زدائی! می کنی
پشت ما گرم است بر عقل و سواد و فکر خویش . . . . از حسادت تو بیان، هر ناسزائی می کنی
..............
شاعر: زن شگفت انگیز!